داستان های شما

داستان شماره 1:
من 15 ساله (ام.اس) دارم…ولی الان از همه جهت عالیم، جسمی، روحی و… تونستم بعد از 15 سال با بیماریم کنار بیام…
نه بذارید داستانم را اینجوری شروع کنم.
در سرنوشت سازترین سال زندگیم یعنی سال کنکورم، در همان زمان که بیماری وبا شایع شده بود، بنده مریض شدم در شهریور سال 1384، و پس از این که فهمیدن وبا ندارم به پیشنهاد یکی از پزشکان بنده راهی بیمارستان شدم،… { این قسمتهاش چیزه خاصی نداشت (: }، پس از ام آر آی های فراوان تشخیص قطعی دادند که مبتلا هستم، ولی هیچکس بهم نمی گفت مشکلم چیه؟؟!!
یادمه همان بار اولی که رفتم پیش دکتر مغز و اعصاب، تا وارد شدم گفتم آقای دکتر هر چی هست اول به خودم بگید (با لبخند) دکتر هم به شوخی گفت هیچی نیست یک سکته خفیف مغزی کردی! هنوز بچه بودم، یعنی نه من هیچ کس آمادگی و توان قبول، پذیرش و باور این مسئله را نداشت. پس از بهبود نسبی مرخص شدم و به خونه رفتم و سرگرم درس و کنکور شدم، البته بگم همچین برام بد هم نشد (: ، هر وقت حوصله نداشتم درس بخونم یا برم قلمچی خودم رو مریض جلوه می دادم( ولی واقعا بیشتر اوقات به خاطر دارو، سرما خورده بودم و جون نداشتم کاری انجام بدم) حالا بماند، چه اتفاقاتی در همین دوران برای من افتاد. ما کنکور هم با نخوندنم قبول شدیم. بعد از یکسال، که کنجکاوی هام رو راجع به بیماریم انجام دادم و بعد از مخفیکاری دکترها و خانواده ام، مطمئن شدم که، بببللللههه، ام اس دارم. وقت پذیرش از دکترم داشتم، قبل عید سال 1396 بود، با مادرم وارد اتاق دکتر شدیم پس از معاینه، نشستم روی صندلی جلوی دکتر
من(بالبخند): آقای دکتر می تونم یک سوالی از خدمتتون بپرسم؟ D:
دکتر (با لبخند): بله حتما، چرا که نه؟!
من: من ام اس دارم؟!
.
.
.
بعد از دو دقیقه سکوت: ما اول مطمئن نبودیم ولی بله (در شوک)
من ( با لبخند): چرا اول به من نگفتید؟
دکتر: چون فکر نمیکردیم که بپذیریش!!!
من: آقای دکتر، دنیا دو روزه! امروز به دنیا میاییم، فردا میمیریم! باید از طول این دو روز استفاده کنیم، شاید این دو روز برای یکی حتی چند ثانیه باشد و بای یکی دیگه بیش از یک قرن و…
دکتر( با چهره ای که حس رضایت در آن هویدا بود) : میدونی تو، جونترین فردی هستی که مبتلا شده؟! وقتی در کنگره شرکت می کنیم متخصصان زیادی مشتاقند بدونن در چه وضعیتی هستی…